X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

کلاغی پر کشید،از موج سنگین بال هایش

 انرژی در فضا به گردش در آمد...

برگ های  تکانی خورد...

از حرکت مواج برگ هاموجی به سمت ساقه

 راه افتاد، ساقه را پیمود و به ریشه رسید...

مسیر ریشه را طی کرد تا در نقطه ای کوچک

 در دل باغچه به هسته ی کوچک گلی رسید...

موج انرژی با هسته برخورد کرد،هسته به 

خود لرزید،بارور شد...ساقه ای جوانه زد،  

شروع به رشد کرد و در انتهای رشد خود 

غنچه ای زیبا رویید ...موج حضور غنچه در 

هوا پیچید و به چشم های منتظر کودک رسید،

شوق دیدار در وجودش به گردش درآمد و

 به لب هایش رسید ،‌لبخند جاری شد ...

موج لبخند تمام فضای خانه را پر کرد.

#کاکتوس




تاریخ : جمعه 23 شهریور 1397 | 09:05 | نویسنده : کاکتوس | نظرات (0)

خوب جونم براون بگه با نوشتن حالم بهتر میشه

درسته گفته بودم دیگه نامه نمی نویسم ولی ...

 

ادامه مطلب

تاریخ : سه‌شنبه 20 شهریور 1397 | 15:06 | نویسنده : کاکتوس | نظرات (0)

خوب جونم براتون بگه 

دو روز پیش سوار مترو شدم که یه اتفاق خیلی باحال افتاد...

 مثل همیشه مسیری که میرم شلوغه،

گاهی از سر خوش شانسی جا پیدا میشه برای نشستن 

و گاهی مجبوری ایستاده طی مسیر کنی.

اون روزم ایستاده بودم و داشتم با سوگلی حرف 

میزدم ،یه خانم چادری پشت ما ایستاده بود

که یهو.....



 



ادامه مطلب
تاریخ : سه‌شنبه 6 شهریور 1397 | 10:53 | نویسنده : کاکتوس | نظرات (2)

برگ های درخت انگور زیر نور ماه ، با حرکت باد صحنه ی نمایش عجیبی،

با بازی نور،سایه و رنگ های سبز روشن و تیره به راه انداخته بودند ...

هر از گاهی یه برگ با حرکت باد روشن می شد و زیر نور ماه

می درخشید و به آنی تو تاریکی محو می شد...

گاهی برگا دسته جمعی وارد صحنه ی نمایش می شدند و گاهی تنها یه

شاخه ی کوچیک در منتها الیه رویش خود شروع به رقص باله می کرد...

گاهی تنها سیاهی بود که به صحنه ابوهت ترسناکی می داد ...

گاهی ماه شیطنت می کرد و پشت ابرها قائم می شد و تاریکی

همه جا رو فرا می گرفت انوقت بود که  مکث و لحظه شماری

برای شروع دوباره، تو دل غوغا به پا می کرد...

درست تو گیرودار همین سکوت، باد شروع به تن نازی  می کردو

قصه رو به اوج خودش می رسوند...موسیقی وزش رو بی نهایت

بالا می برد و برگ ها چنان در هم می پیچیدند که نفس به شماره

می افتاد...

بعد اروم اروم موسیقی ملایم می شد و برگا اروم می گرفتند.

در سکانس پایانی یک برگ سبز تازه متولد شده به صحنه اومد،

ماه لبخند زد، باد خیلی لطیف  نوازشش کرد و صحنه تاریک شد .

اشک شوق از لمس این همه زیبایی از چشمان تماشاچی به

قلبش چکید.

# کاکتوس

پانوشت:

یه شروع دوباره ، آغاز نوشتن.



تاریخ : جمعه 2 شهریور 1397 | 12:51 | نویسنده : کاکتوس | نظرات (2)

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت

سال ها هست که از دیده ی من رفتی ، لیک

دلم از مهر تو آکنده هنوز 

حمید مصدق

 

ادامه مطلب

تاریخ : دوشنبه 18 تیر 1397 | 21:39 | نویسنده : کاکتوس | نظرات (17)

   1    2    3    4    5      ...    52    >>

.: Weblog Themes By VatanSkin :.


دانلود آهنگ جدید